تبليغاتX
:: دلتنگيهاي من براي عشقم ::

دلتنگيهاي من براي عشقم

همیشه به یاد تو زیبای زندگیم



فرشید بی وفایم

دلم هوای آغوشت را کرده است..عزیز دل من !!!

بغض کرده ام..بغضی سنگین..چرا نمی بارد آسمان این دل؟ شانه ات را کم دارم......!

دلم برایت تنگ شده خیلی..خیلی!!!

آخر یکی نیست به تو یاد آوری کند

که

مرا چه به تحمل دوری تو؟

مرا چه به این همه تحمل فاصله؟

من اینجا بی تو می سوزم. می سازم. می نویسم. می بارم و تو..

چقدر دلم می خواهد بودی اینجا کنارم...سرم را روی شانه ات می گذاشتم و آنقدر می باریدم تا آرام

شوم..آرام...دستانم سرگردان دستانت شده است....کجایی؟!!

تمامش کن..تمام کن این همه نبودن را..ندیدن را..نفهمیدن را.....تو میتوانی..باور کن!!!

چرا یادی ازم نمی کنی تک ستاره قلبم؟

عشق شیرین زندگیم:

خسته ام...

به اندازه تمام نبودن هایت به اندازه تمام ندیدن هایت

به اندازه تمام روزهای نیامده  تمام بغض های نشکسته....

به وسعت نبودن دستانت به اندازه داغی لبانت

خسته ام.....!!!

دوستت دارم فرشیدم

قلب شیشه ای

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:24 توسط من وعشق بي همتايم |

 

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و

پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.    

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسی که دوستش

 دارم کنده شوم .

رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا

زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان

سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش

هستم ..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی

کسی و تنهایی می جود . . . 

به او عشق می ورزم به او که با چشمان زیبا ونگاه معصومانه اش دل مرا ربود

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .       

به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من

می نوشاند . . . . .        

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم 

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا

بازشان نکنم .          

 به او که تکه ای از قلب مرا با خود برد      

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را

اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم

 که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار

 شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به

 باران عاشقانه بهار سپرد

به اوکه همه وجودم شد      برای او که عاشقانه دوستش دارم ( برای فرشید مهربونم)

 

+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 8:56 توسط من وعشق بي همتايم |


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ